پسر مامانی
سلام پسر نازممممممممممممممم
خوبی عزیز دلم
مامان فدای تو بشه
امروز میخوام جریانات این چند روزو بگم
اول از همه دیشب منو بابا رضا جون رفتیم سونوگرافی واسه سونوی آنومالی
شب قبلش بهمون وقت ندادن گفتن حضوری باید بیاین
بابا رضا هم دیروز که 4 شنبه بود زودتر از سر کاراومد و ساعت 2 و نیم رفتیم سونوگرافی
فکرمیکردم ما اولین نفر باشیم آخه منشی گفته بود ساعت 2 و 45 دقیقه بیاین ما زودتر رفتیم
ولی وقتی رسیدیدم دیدم نفر 13 ام هستیم
هزینه اش رو دادیم و گفتن برین ساعت 5 بیاین
ما هم چون آب خونمون قطع بود رفتیم خونه بابا بزرگ و ساعت 5 رفتیم سونوگرافی
تا ساعت 6 و نیم منتظر موندیم
بعدش منو بابایی رفتیم تو
خانوم دکتر مهربونم شروع کرد کارشو
منم سرمو کج کردم تا مانیتور رو ببینم و نینی خوشگلمو ببینم
الهی فدات شم
صورتتو بعضی وقتا میدیدم
دستاتو مشت کرده بودی آورده بودی نزدیک صورتت
قلب خوشگلتم تالاپ تولوپ میزد
صدای قلبتم واضح و بلند گذاشت
وزنتم 330 گرم شده بود
وسط کار از خانوم ذکتر پرسیدم راستی جنسیتش چیه؟
اونم گفت پسره
منو بابایی نگاه هم کردیمو خندیدیم
آخه همه به جز منو مامانی میگفتن تو دختری
خانوم دکتر یه کم دیگه کارشو انجام داد و سونو و دیدن پسر نازم تموم شد
بعدشم جوابشو بردم پیش دکتر خودمو گفت خدا رو شکر همهههه چی خوبه
تاریخ اومدنتم گفته 15//11/93
مامانی که بابابا بزرگ و خاله رفتن مسافرت همش زنگ میزد ببینه چی شد
وقتی سونو تموم شد بهش زنگ زدم و گفتم مامان برای بار آخر بگو حدشت چیه؟
نینیم دختر یا پسر
اونم گفت پسر
منم گفتم درستهههههههههه و خدا رو شکر سالمه و همه چی خوب بود
خیلیییییییییییی خوشحال شد و گفت کاش اونجا بودمو میدیدمش
بعدش به خاله فاطمه و سمانه اس ام اس دادم گفتم حدس بزنین چیه نینیم
خاله فاطمه گفت دختره جوراباشم صورتیه ناز ناریه!!!
خاله سمانه هم گفت دو قلویه؟؟؟؟؟
اون روز خاله سمانه رفته بود خونه خاله فاطمه
بهشون زنگ زدم و گفتم نخیررررررررررررر کوچولوی من آقا پسره
اونا هم خوشحال شدن و خندیدن و جیغ و دست و گفتن بیا اینجا همو ببینینم
بعدش به دوستام خاله مهدیه و سارا و سمیه اس ام اس دادم و اونا هم خوشحال شدنو یه عالمه خندیدن که همشون اشتباه حدس میزدن که دختره نینیم
بعدشم رفتم خونه خاله فاطمه و عکساتم نشونشون دادم و شام هم همونجا موندیم و بعدش اومدیم خونه
خیلیییییییییییییییی شب خوبی بود عزیز دلم
هم اینکه دیدیمت هم اینکه خیالم راحت شد سالمی و هم اینکه فهمیدم کوچولوی مامانی اقا پسره و از الان به بعد راحتتر میتونم باهات حرف بزنم
این مدت تکونات بیشتر شده خوشگل مامان
باهات که حرف میزنم تکون میخوری
خیلی حس خوبیه
خدا قسمت همه اونایی که منتظرن بکنه انشاا...
دیگه از جریانات این مدت برات بگم که یک شنبه برای بابا رضا تولد گرفتم
31 شهریور تولد بابا جونت بود
شنبه هفته قبلش با خاله فاطمه رفتیم برای بابایی دو تا شلوار و یه پیرهن خریدیم
منم گذاشتمشون خونه بابابزرگ که بابا رضا نبینه و سوپرایزش کنم
روز یک شنبه هم خونه بابا بزرگ بودم ظهر با خاله سمانه اومدم خونه خودمون و کادوهاشم آوردم
ظهر هم ناهار به بابایی ماست دادم که شب ببرمش رستوران جا داشته باشه!!!!!
همشم میگفتم کم بخور شب خواهرم دعوتمون کرده!!!!
شب که شد کادوها رو برای بابا رضا آوردم
یه شلوارو گفتم اینو نینی جونمون برات خریده
یه پیرهن و شلوارم از طرف خودم بهش هدیه دادم
بعدشم رفتیم رستوران
انشاا... سال دیگه تولد بابا رضا تو هم هستی تایی میریم رستوران
از صبحم دارم زنگ میزنم به همه دوستامو میگم که نینی من آقا پسره فداش بشم من
مامانی مواظب خودت باش
خوب بزرگ بشو نینی 330 گرمی من!!!
خوب لگد بزن عسل مامان
دوستت دارم عزیزم
خدایا این روزای خوبو نصیب همه اونایی که بچه میخوان بکن
الهی آمین



پسر مامانی 
مامان نرگس